تبلیغات
هم نام گلهای بهاری
آخرین مطالب
06:00 ق.ظ
107
خضوع در اوج عظمت
ساعتهای آخر شب بود که به قرارگاه رعد رسیدیم. با ورود به قرارگاه برادری ، که لباس بسیجی به تن داشت و سرش را هم از ته زده بود به ما خوش آمد گفت و از ما پرسید:

شام خوردید؟
                                                                               

گفتم : نه 

بی درنگ برای ما سفره پهن کرد و ما مشغول خوردن شدیم . او ایستاده بود و منتظر تا اگر ما چیزی خواستیم تهیه کند.همسفران من چند بار 
دستور آوردن نان و آب دادند او هم با احترام دستورات را انجام می داد پس از خوردن غذا آن بسیجی سفره را جمع کرد. سپس رفت وطولی نکشید که دیدیم تعداد زیادی پتو روی دوشش گذاشته و وارد سوله شد هنگام خواب آن بسیجی پرسیدیم که چگونه خود را به سرهنگ بابایی معرفی کنیم؟

او گفت : حالا که دیر وقت است . بخوابید و اگر صبح بپرسید به شما معرفی می کنند.
صبح زود پس از صرف صبحانه آدرس سرهنگ بابایی را گرفتیم ، اتاقی را به ما نشان دادند . به همراه دوستان وارد اتاق شدیم همان بسیجی دیشبی را دیدیم از او پرسیدیم جناب سرهنگ بابایی کجا هستند؟

او گفت : بفرمایید 

ما متوجه نشدیم که او چه می گوید . دوباره سئوالمان را تکرار کردیم گفت :
بفرمایید خودم هستم 

باور نمی کردیم که ایشان سرهنگ بابایی باشند به یاد دستورهای شب پیش افتادیم و شرمنده شدیم ابتدا حرف را با عذر خواهی شروع کردیم واز حرکات دیشبمان عذر خواهی کردیم ایشان از عذرخواهی ما ناراحت شدند و گفتند:

برادرا ! من کاری نکردم این وظیفه من بوده شما خدمتگزاران اسلام هستید.



آیا چنین مدیران و فرماندهانی سراغ دارید که در اوج بلندی مقام خدمتگزار زیردستان خود باشند؟!

روحش شاد و راهش پر ره رو باد شادی روحش صلوات



طبقه بندی: شهداء،
برچسب ها: شهید بابایی، سوله، خواب، بسیجی،
?