تبلیغات
هم نام گلهای بهاری
هم نام گلهای بهاری
 

 

قالب وبلاگ
لینک های مفید
سی ، چهل متر مانده بود به موانع برسیم که یکهو دشمن  منور زد ، آن هم درست بالای سرما ! تاریکی دشت بهم ریخت پشت بندش صدای شلیک پی درپی گلوله ها، آرامش و سکوت منطقه را بهم زد.دشمن با تمام وجود آتش می ریخت آرپی جی 11،گلولۀ تانک، دولول ،چهار لول، و هر اسلحه ای که داشت ، کار انداخته بود.



عوضش عبدالحسین  
دستور داده بود که ما حتی یک گلوله شلیک نکنیم. او درست فکر می کرد. در این صورت دشمن ما را با یک گروه چند نفرۀ شناسایی اشتباه می گرفت ، و فکر می کرد که کلک همه را کنده است. اتفاقأ همین طور هم شد . بعد از بیست دقیقه ، ریختن آتش رفته فته منطقه دوباره آرام شد. باورم نمی شد که هنوز زنده ام! 
درست کنار عبدالحسین  دراز کشیده بودم سرش بلند کرد و گفت: یک خبر از گردان بگیر، ببین وضعیت چطوره؟  سینه خیز تا آخر ستون رفتم سیزده ،چهارده تا شهید و تعدادی زخمی داده بودیم که این تعداد با آن آتش سنگین معجزه بود زخمیها با خودشان کلنجار می رفتند که صدای ناله شان بلند نشود یکی از آنها دستش را دهانش گذاشته بود تا صدایش بلند نشود دستش را از دهانش خارج کردم و چفیه دور گردنش را در دهانش گذاشتم.
حسین جوانان دستیار فرمانده پرسید :نمی دونی حاجی می خواد چه کار کنه؟
گفتم : خوب معلومه بر می گردیم.
گفت: پس عملیات چی می شه؟
گفتم : مرد حسابی! با این وضع عملیات یعنی خودکشی!
منتظر سئوال دیگری نماندم دوباره با حالت سینه خیز خودم را به سر ستون جایی که عبدالحسین بود رفتم. همانطور که به سینه دراز کشیده بود پیشانی اش را پشت دستش گذاشته بود و تکان نمی خورد. آهسته گفتم : صداش زدم سرش را بلند کرد گفتم : انگار نمی خوای برگردی حاجی؟ می خوای چه کار کنیم حاجی؟
آرام و با لحنی حزن آلود گفت : تو بگو چه کار کنیم سید؟ تو که خودت رو به نقشه و کالک و قطب نما و اصول جنگی و این جور چیزها وارد می دونی؟ بدون هیچ فکری گفتم : خوب معلومه بر می گردیم.
سریع گفت: چی؟!
به فکر اوضاع ناجور و درد زخمی ها بودم خاطر جمع تر از قبل گفتم: بر می گردیم.
گفت: مگر میشه؟ برگردیم؟!
زود توی جوابش گفتم : مگر ما می تونیم از این دژ لعنتی رد بشیم؟!
چیزی نگفت برای اینکه حرفم را جا بندازم شروع کردم به توضیح دادن مطلب : ما دو راه داشتیم که با این قضیه و هوشیار شدن دشمن هر دو راه بسته شد دیگه .
به ساعتم اشاره کردم و ادامه دادم : خود فرماندهی هم گفت اگر تا ساعت یک نشد حتماً برگردید الان هم ساعت دوازده ونیم شده توی این نیم ساعت ما به هیچ جا نمی رسیم.
این را گفتم چون می دونستم او نسبت بهئ مافوق خیلی اطاعت پذیره حالا منظر عکس العملش بودم گفت : نظرت همینه؟
پرسیدم : مگه شما نظر دیگه ای داری؟
بعد از چند لحظه سکوت با اندوه گفت: من هم عقلم به جایی نمی رسه . بعد هم صورتش را روی خاک های نرم و رملی کوشک گذاشت .
منتظر بودم نتیجۀ بحث ر ا بدانم لحظه های سختی بود می گذشت دلشوره داشتم صدا زدم آقای برونسی  چه کار کنیم ؟ 
حرفی نزد عصبی شدم گفتم : حاج آقا همه منتظرند می خوای چه کار کنی؟
چند بار حرفم را تکرار کردم ولی خبری نشد خواستم باز هم سئوالم را تکرار کنم که صدای ناله ای که آهسته بگوشم رسید سینه خیز رفتم ببینم چه خبره؟
ده بیست دقیقه بعد وقتی برگشتم هنوز حاجی در همان وضعیت بود هر چه صداش کردم جواب نداد نگرانی و دلهره وفکر بچه ها ذهنم را مشغول کرده بود با غیظ و ناراحتی گفتم: آخه این چه وضعیه یک چیزی بگو حاجی؟
آخرین باری که پیشش رفتم یک دفعه سر بلند کرد به چهر ه اش نگاه نکردم فقط دلم تند تند می زد که زودتر از آن وضع خلاص شویم دشمن بیکار ننشسته بود گاه گاهی منور می زد و گاهی هم خمپاره یا گلوله ای شلیک می کرد .
صداش گرفته بود مثل کسیکه زیاد گریه کرده باشد گفت: سید کاظم خوب گوش کن ببین چی می گم.خودت برو جلو.
با تعجب گفتم : برم جلو!! چه کار کنم؟!
گفت : هر چی که می گم دقیقاً همون کارو بکن ؛ می ری سر ستون یعنی نفر اول،به سمت راستش اشاره کرد و ادامه داد: سر ستون رسیدی اون جا بر می گردی به راستت 25 قدم می شماری با  کمی مکث تأکید کرد :بیست وپنج قدم دقیق بشماری ها وقتی تموم شد همونجا یک علامت بگذار بر گرد بچه ها را ببر اون جا .
یک آن فکر کردم شوخی می کند امّا محکم حرف می زد ؛ با اطمینان کامل پی حرفش گفت: وقتی به علامتی که گذاشتی رسیدی این دفعه رو به عمق دشمن ، چهل متر می ری جلو همون جا بمونید تا خودم بیام بگم چه کار کنید.
حالا منتظر اجرای دستورش بود ولی من از جای خودم تکان نخوردم گفت : شنیدی چی گفتم؟!
گفتم : شنیدن که آره ولی ...
آمد توی حرفم و گفت: ولی نداره برو .
گفتم : حاجی می دونی چی داری میگی این خودکشیه  خودکشی محض!
محکم گفت: شما به دستور عمل کن.
هرچی بالا پایین کردم با عقل جور درنیامد زل زدم توی چشمهاش و گفتم :این دستور خود کشی رو به یکی دیگه بگو.
گفت : این دستور رو به تو دادم تو هم وظیفه داری اجرا کنی .
توی شرایطی بدی گیر کرده بودم چاره ای جز اطاعت نداشتم سینه خیز رفتم سر ستون بلند شدم تا طبق فرمانش عمل کنم و همانطور که گفت بود 
یکدفعه دیدم آمد سید وچهار وپنج تا آرپی جی زن هم همراهش بودند رو کرد به سیدو پرسید: آماده ای؟
سید: بله حاج آقا 
عبدالحسین : به مجردی که الله اکبر گفتم شما رد انگشت منو می گیری و به همان سمت شلیک می کنی 
پیرمرد که ماتش برده بود  با حیرت گفت: ما که چیزی نمی بینیم 
عبدالحسین : چه کار داری که کجا روبزنی به همون طرف شلیک کن بقیه هم همون جایی که سید شلیک کرده شلیک کنید زود
رو به من  کرد : شما هم با بقیه حمله رو شروع کنید 
با التماس گفتم :  بیا برگردیم حاجی بچه را به کشتن می دی
عبدالحسین : دیگه کار از این حرفها گذشته روبه سید کرد : آماده ای آرپی جی رو از ضامن خارج کردی 
سید: بله 
با صدای الله اکبرش تمام دشت بهم ریخت آرپی جی ها به همان نقط که گفته بود شلیک شد بچه ها هم به طرف خاک ریز دشمن هجوم بردند دشمن غافلگیر شده بود سنگرهای دشمن فتح شد تانکهایش منهدم عملیات با پیروزی انجام شد.
اما با روشن شدن هوا و آشکار شدن منطقه  با دیدن وضعیت موانع ومیدان مین و وضعیتی که شب پیش در آنجا زمینگیر شده بودیم متعجب وحیرانم کرد که حاجی چطور در آن لحظه با آن حالت این راه را پیدا کرده بود 
 (سر ستون رسیدی اون جا بر می گردی به طرف راستت 25 قدم می شماری چهل متر می ری جلو همون جا بمونید تا خودم بیام بگم چه کار کنید. )از کجا این راه را پیدا کرد که بدون برخورد به موانع به هدف رسیدیم؟!!

معمای این ماجرا در پست بعدی حل  خواهد شد ان شاء الله

منبع کتاب خاکهای نرم کوشک /با اندکی دخل وتصرف










طبقه بندی: شهداء،
برچسب ها: خاک های نرم، کوشک، شهید برونسی،
[ دوشنبه 10 اسفند 1394 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ حمید رضا منتظر ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به وبلاگ هم نام گلهای بهاری خوش آمدید
دوستان نام این وب را از کتاب زیبایی که در مورد
پیامبر رحمت حضرت رسول اکرم (صل الله علیه و آله)
نوشته شده گرفتیم درپایان مقدم همه عزیزان را گرامی
می داریم امیدواریم در باز دید خود از نظرات ارزشمندتان
ما را بهرمند فرمایید
با تشکر وآرزوی سلامتی وشادکامی برای شما
هم نام گلهای بهاری

ali110mahdvy@gmail.com

طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


کد جمع کردن گوشه های عکس

دعای عظم البلا



خارج از دیدقسمت اول