تبلیغات
هم نام گلهای بهاری
آخرین مطالب
06:00 ق.ظ
121
چطور از این دشت عبور کردیم؟ 2
چطور از این دشت عبور کردیم؟ چه شب عجیبی بود (بیست وپنج قدم به راست چهل متر به جلو ) هنوز توی ذهنم تکرار می شد وقتی روز روشن رفتم منطقه رو دیدم بیشتر تعجب کردم  درست جایی که زمینگیر شده بودیم ایستادم و نگاه کردم روبرویم انبوهی از سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگه قرار داشت جمله حاجی یادم آمد(بیست وپنج قدم به راست ...)سریع به راست نگاه کردم خشکم زد ! بیست وپنج قدم شمردم درست به جایی رسیدم که از میان انبوهی از سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگه به یک معبرباریک رسیدم فهمیدم این راه را دشمن برای عبور نیروها وخودروهای خودش درست کرده بود زیر لب گفتم الله اکبر به سمت جلو حرکتم رو ادامه دادم حالا به چند متری سنگری رسیدم که سنگر فرماندهی بود بچه ها دیشب به فرمان حاجی با آرپجی اون رو زده بودندحالا مشتاقتر شدم که بدونم این آدرس رو حاجی دیشب از کجا به دست آورده بود ما که راه رو گم کرده بودیم 
همین که برگشتم رفتم سراغش تو سنگر فرماندهی نشسته بود از نتیجه کار پرسید جوابی دادم و زود نشستم از او بی مقدمه پرسیدم: جریان دیشب چی بود؟




طفره رفت محکم گفتم: تا نگی از جام تکون نمی خورم یعنی آروم نمیشم
می دونستم رو حساب سید بودنم که شده رومو زمین نمی ندازه کم کم اصرارهام اثر کرد یکدفعه در حالی که چشماش خیس شده بود با ناله گفت: باشه میگم
با علاقه به چهره نورانی اش که آدم رو یاد بهشت می انداخت خیره شدم
با لحنی غم انگیز گفت: موقعی که عملیات لو رفت و توی آن شرایط گیر کردیم حسابی ناامید شدم شما هم که گفتی برگردیم نا امیدی من بیشتر شد مثل همیشه تنها راه امیدی که مانده بود توسل به واسطه فیض الهی بود توی همان حال و هوا صورتم رو گذاشتم روی خاکهای نرم اون منطقه و متوسل شدم به وجود مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها 
چشمهام روبستم و چند دقیقه ای با حضرت راز ونیاز کردم دیگه توی حال خودم نبودم اشکام تندتند می ریخت با تمام وجود می خواستم که راهی برای خروج از این مخمصه و مخمصه های بعدی که در نتیجه شکست در این عملیات دامنگیرمان میشد نشون بده 
در همون اوضاع یکدفعه صدای بی بی به گوشم رسید صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید فرمود : فرمانده!یعنی خانم با همین لفظ فرمانده صدام زد و فرمودند: این طور وقتها که به ما متوسل میشید ما ازشما دستگیری می کنیم  نارحت نباش!
در حالی که لرز عجیبی توی صدا و چشماش پر از اشک بود ادامه داد: چیزهایی رو که دیشب به تو گفتم که برو به راست و برو کجا همه اش از طرف خانم بود بعد با التماس گفتم: یا فاطمه زهرا !چرا خودتون رو نشان نمی دید ؟!
فرمودند : الان وقت این حرفها نیست واجبتر اینه که بری وظیفه ات رو  انجام بدی 
حالا دیگه عبدالحسین با صدای بلند گریه می کرد وقتی آرام شد آهی از ته دل کشید و گفت : اگر اون لحظه به زمین نگاه می کردی خاکهای نرم زیر صورتم از شدت گریه گل شده بود ...
حالش که طبیعی شد گفت: سید راضی نیستم این قضیه رو به احدی بگی(1)



آری انسان گاه در زندگی خود در بن بستی گیر می کند که راهی برای خروج آن نمی یابد مگر توسل 
و توسل زمانی که همراه با اخلاص و امید و اصرار باشد بدون شک راه گشاست یعنی انسان در زمان توسل باید امیدش را از همه جا قطع کند و فقط به وساطت آن بزرگوارن در پیشگاه حق تعالی امیدوار باشد
حرف آخر این شهید اولین و آخرین توسلش نبود زندگی او سراسر از این قضایا دارد که آمزنده وامیدوارکنند است

شادی روح پاک شهید عبدالحسین برونسی صلوات
اللهم صل علی محمد وآل محمد



1- کتاب خاکهای نرم کوشک / سعید عاکف / بااندکی دخل تصرف



طبقه بندی: شهداء،
برچسب ها: سنگر فرماندهی، عبدالحسین برونسی، توسل، خاکهای نرم، کوشک، سعید عاکف،
?