تبلیغات
هم نام گلهای بهاری
آخرین مطالب
06:00 ق.ظ
144
با امام صادق علیه سلام تا کربلا3

 

7. صلوات فرستادن

 «الصَّلَاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد»؛ درود بر محمّد (ص) و خاندانش.

 ((تمثیلی درباره آثار صلوات))

عارف بالله مرحوم دولابی:

* زنبوردارها شبهای جمعه كنار كندو كُندُر دود می كنند تا زنبورها قوّت بگیرند و روز جمعه به نقاط دوردست پرواز كنند و شهد گل بیشتری همراه بیاورند. مؤمنین مثل زنبور عسل و صلوات در سیر آنها مثل دود كُندُر است كه به آنها قوّت می دهد.

ماخذ: مصباح الهدی_ مهدی طیب_ جلد: 1 صفحه: 273

 

 

صلوات فرستادن ذکر بسیار مبارک و با عظمتی است که بر زبان آوردن آن در همه احوال و زمان‌ها دارای ثواب است و در این سفر که زائرین برای زنده نگه داشتن نام اهل بیت علیهم‌السلام، گام بر می‌دارند، زیبنده است که مترنّم به این ذکر باشند.

شعر

آنان که به باغ معرفت رو کردند

جان را به گلاب عشق خوشبو کردند

در محضر گل، چون مشرف گشتند

ذکر صلوات، هدیه بر او کردند

طعم صلوات

یک روز که پیغمبر، از گرمی تابستان

همراه علی می‌رفت، در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری، از لانه خود پر زد

آهسته فرود آمد، بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را، روی قدمش پر زد

پیغمبر از او پرسید:آهسته بگو جانم

طعم عسلت از چیست؟ هرچند که می‌دانم

زنبور جوابش داد، چون نام تو می‌گویم

گل می‌کند از نامت، صد غنچه به کندویم

تا نام تو را هر شب چون گل به بغل دارم

هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر، خوشتر ز نبات است این

طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این

ماخذ: گنجینه حكمت 2 - نادعلی صالحی

داستان

یک نظامی آمریکایی که پس از توهین به اعتقادات مسلمانان همسفرش ، در تصادف، آسیب مرگباری دیده بود،

با استمداد از حضرت عباس علیه السلام ، شفا یافت.

 

برادرم نقل می‌كند: در تابستان سال 1370 ( هـ.ش) با كسی كه تازه با ایشان آشنا شده بودم و اسم شریفش مهندس افخمی است- عازم مشهد مقدّس شدیم. وقتی از تهران خارج شدیم مهندس افخمی با صدای بلند گفتند:« به جمال محمّد و كمال علی صلوات!» ما هم صلوات فرستادیم و بعد ایشان گفتند: من از این صلوات خاطره‌ی جالبی دارم و سپس ادامه داد: وقتی كه در آمریكا دوران دانشجویی را می‌گذراندم، دو روز تعطیل آخر هفته را با ماشینی كه داشتم، به همراه دوستی به ایالات دیگر سفر می‌كردیم و برای این‌كه قسمتی از هزینه‌ی سفر را تأمین كنم، در قسمت عقب ( ماشین) سه نفر مسافر را- كه معمولاً از دانشجویان بودند- سوار می‌كردم. در یكی از این سفرها دو دانشجوی مسلمان، یك پاكستانی و دیگری مصری- یا افغانی و یك سرهنگ سیاه‌پوست آمریكایی را سوار كردم. این سرهنگ كه نامش « جان‌اسمیت» بود، افسری بسیار رشید و ورزیده و از كلاه سبزها بود. من در ابتدای حركت این جمله ( صلوات) را مطابق معمول همیشه به زبان آوردم. دوستم و آن دو دانشجو صلوات فرستادند و سرهنگ «جان‌اسمیت» كه كمی متعجّب شده بود، پرسید: شما چه گفتید؟ من چنین پاسخ دادم كه: ما اعتقاد به این داریم كه وقتی به پیشوایان دینی خود سلام و درود می‌فرستیم، آنها هم در چنین سفرهایی ما را حفظ می‌كنند. سرهنگ با لبخند تمسخرآمیزی پرسید: شغلت چیست؟ گفتم: دانشجو هستم. دوباره پرسید: دانشجوی چه رشته‌ای؟ گفتم: الكترونیك. سپس گفت: تو دانشجوی الكترونیك در یك كشور متمدّن و پیشرفته‌ی آمریكا هستی و در عین حال چنین عقاید خرافی‌ای هم داری؟ گفتم: من بارها امتحان كرده‌ام و صحّت این امر برایم ثابت شده است. او گفت: مثلاً ؟ من چند نمونه از تجربه‌هایم را برایش بازگو كردم؛ ولی او هر كدام از آنها را با دلایلی كه می‌آورد ردّ می‌كرد. مثلاً گفت: تو آنجا احتیاط كردی و  . بالآخره كار ما به مشاجره كشید و با وساطت دوستم ماجرا بدون نتیجه پایان یافت. پس از گذشت دقایقی در سر یك پیچ، لاستیك چرخ جلوی ماشین تركید و من كه دستپاچه شده بودم، محكم ترمز زدم و در نتیجه اتومبیل ما پشتك زد و از بالای كوه بسیار بلندی به ته‌درّه سقوط كردیم. من به صدای بلند كه انعكاس آن در درّه پیچید، گفتم: یا  اَبَا الفَضْلْ! و ماشین پس از پیش از سی بار پشتك‌زدن به ته‌درّه رسید؛ ولی با كمال شگفتی دیدم، غیر از سرهنگ« جان‌اسمیت» همگی سالم بودیم و حتّی شكستگی دست و پا و  هم در ما ایجاد نشد؛ امّا سرهنگ مثل یك تكّه گوشت بی‌حسّ ( بر زمین) افتاده بود. هر چهار نفر از ماشین بیرون آمدیم. موتور ماشین آتش گرفته بود و ما دست و پای سرهنگ را گرفته، او را از ماشین بیرون آوردیم و از آنجا دور شدیم و در همین موقع، آتش به باك بنزین رسید و با صدای مهیبی منفجر شد و پودر گردید و در هوا پخش شد. در آن هنگام سرهنگ گفت:« من هیچ دردی ندارم، ولی هیچ حركتی نمی‌توانم بكنم؛ یعنی از گردن قطع‌ نخاع و فلج شده‌ام و با اطّلاعاتی كه دارم به زودی خواهم مرد.» و از طرفی از سلامت كامل همه‌ی ما متعجّب شده بود و به من گفت: هنگام سقوط ماشین به ته‌ درّه فریاد كه زدی، چه گفتی؟-گفتم، ابوالفضل از فرزندان همان پیشوایان ماست كه در ابتدای سفرم به آنها درود فرستادیم و من از ایشان كمك خواستم كه ما را نجات دهد. در این هنگام اشك در چشمش جمع شد و گفت: از ایشان بخواه كه مرا نیز شفا دهد و من هم دست را به سوی آسمان بلند كردم و برایش دعا كردم. مهندس افخمی در حین نقل ماجرا پی‌در‌پی اشك می‌ریخت و چنین ادامه داد: آنگاه هلیكوپتر پلیس‌راه رسید و ما را به شهر برد و سرهنگ را به بیمارستان مجهّزی- كه مخصوص نظامیان بود- در ایالت دیگر منتقل كرد و من از حال او باخبر بودم. پس از یك ماه روزی او را در یك فروشگاه دیدم. از سلامت او در شگفت شدم. گفت: در بیمارستان یك تیم پزشكی مرا معاینه كرد كه روی من عمل جرّاحی انجام دهد، امّا هنگام معاینه گفتند كه، این دیگر خوب شدنی نیست و بزودی می‌میرد. من در عین حال كه بیهوش شده بودم، همه چیز را درك كرده و حتّی می‌دیدم. در این موقع، یك مرد بلندقدّ عرب كه به آرامی دست به صورتم می‌كشید، گفت: من تو را شفا می‌دهم. دستش بسیاربسیار لطیف بود، به طوری كه آن لطافت با هیچ‌چیز لطیفی كه تا به حال برخورد كرده بودم، قابل مقایسه نیست. وقتی گفتند من می‌میرم، او گفت: بگذار آنها كارشان را انجام دهند، من تو را شفا می‌دهم. پرسیدم: تو كیستی؟ گفت: عبّاس. پس از لحظاتی من مردم. یكی از پزشكان گفت:« مُرد»، دیگری ملافه را روی من كشید و آن دیگر جواز دفن مرا صادر كرد و از اتاق بیرون رفتند. پس از لحظاتی، من از جایم برخاستم و دیوانه‌وار به دنبال آن مرد عرب می‌گشتم و مرتّب فریاد می‌زدم: عباس! عبّاس!. كاركنان بیمارستان كه فكر می‌كردند من شو كه شوكه شده‌ام، مرا به تخت بیمارستان بستند. پس از كمی تقلّا آرام گرفتم و جریان امر را به آنها گفتم كه هر كدام چه گفتند و چه كردند و همچنین جریان شفای معجزه‌آسای خود را برایشان تعریف كردم، ولی آنها فقط با تعجّب مرا نگاه كرده، ناباورانه سكوت كردند و بعد مرا آزاد كردند و از آن موقع تاكنون دنبال تو می‌گردم كه به من بگویی، عبّاس كیست؟ گفتم عبّاس همان ابوالفضل است كه خواستی تو را شفا دهد. بعد پرسید: چگونه می‌توانم مسلمان شوم؟ من كه اطلاعات دقیقی در این‌باره نداشتم، گفتم: غسل كن و روزی پنج بار نماز بخوان. او مسلمان شد و نامش را « عبّاس اسمیت» گذاشت. من از انجمن اسلامی دانشجویان برایش نشریاتی گرفتم و او آنها را مطالعه كرد و سپس با یك زن مسلمان ازدواج كرد و دارای سه فرزند گشت. نام یكی از آنها را حسین گذاشت و یكی را زینب و دیگری  و به همه‌ی نهضت‌های اسلامی جهان در الجزایر، لبنان، فلسطین و  كمك می‌كرد و برایشان اعانه جمع می‌كرد و در تبلیغات اسلامی، شخص فعّالی بود و حتّی در آغاز انقلاب ایران می‌خواست به ایران بیاید، ولی چون ارتشی بود، به او اجازه ندادند.

                                

ماخذ: پوریا، روانشناس اهل قائمشهر-    

عنوان داستان: داستان ولایی ص 1-835 تا 8

_____________________________

 8. با وقار بودن

 «التَّوْقِیرُ لِأَخْذِ مَا لَیْسَ لَک‏»؛ با وقار بودن در صرف‌نظر از دریافت آنچه متعلق انسان نیست.

وقار که بیانگر یک نوع آرامش ظاهری، سنگینی و متانت شخصیت است، به انسان این امکان را می دهد که از کارهای سبک، شوخی‌های نامناسب و کارهای زننده که مناسب شأن یک مسلمان نیست برحذر باشد و شأن یک زائر را کاملا رعایت کند.




طبقه بندی: معصومین،
?