تبلیغات
هم نام گلهای بهاری

از کاباره تا شهادت چگونه ؟2

 از کاباره تا شهادت چگونه ؟

مشغول کار خانه بود که صدای زنگ در آمد وقتی در را باز کرد پسر همسایه را دید .پسر بعد از سلام گفت : «از کلانتری محل زنگ زدن گفتن بیا پسرت رو ببر »

مادر سند خانه را  که همیشه در طاقچه آماده بود برداشت در حالی که خیلی عصبانی بود به طرف کلانتری حرکت کرد می خواست پسر رو نفرین کند اما وقتی یتیمی وسختی زندگی او را به یاد آورد دلش سوخت از خدا خواست که هدایتش کند.

وقتی وارد اتاق شد شاهرخ روی صندلی نشسته بود و در حالی  پاهایش را  روی میز افسر نگهبان انداخت بود مادر این وضعیت را که دید با عصبانیت داد زد: «خجالت بکش پاتو جمع کن» سند را که روی میز گذاشت و عذر خواهی کرد پرسید:« دوباره چه کار کردی ؟» افسر گفت:« این بار  حق با او بود  ولی مادر ما دیگه خسته شدیم اگر اینطور ادامه بده سرش می ره بالای دار»

افسر نگهبان ........

 


حق داشت مشتری دائمی آنها بود دیگر همه او را می شناختند این دفعه او به خاطر برخورد ا با یک مأمور آنجا بود چون مأمور گاریه پیرمرد میوه فروش را ریخته و فحش داده بود شاهرخ از او دفاع کرده بود
شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی روزگار را گذراند.

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می‌گرفت. چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی می‌کرد. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و...

اما این‌ها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا‌اهل و... همه دست به دست هم داد. انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و... . 

پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی‌برد. مادر پیرش هم کاری نمی‌توانست بکند الا دعا! اشک می‌ریخت و برای فرزندش دعا می‌کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. دیگران به او می‌خندیدند. اما او می‌دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده!

پیشنهاد ساواک
ناصر کاسه بشقابی، اصغر ننه لیلا، حسین وحدت، حبیب دولابی(همه این افراد به جرم همکاری با ساواک و کشتار مردم، بعد از انقلاب اعدام شدند)و چند تا دیگه از گنده لات های شرق و جنوب شرق تهران دعوت شده بودند، شاهرخ هم بود. هر کدام از اینها با چند تا از نوچه هاشون آمده بودند. من هم همراه شاهرخ بودم.
جلسه که شروع شد نماینده ساواک تهران گفت: چند روزی هست که در تهران شاهد اعتصاب و تظاهرات هستیم. خواهش ما از شما و آدم هاتون اینه که ما رو کمک کنید.توی تظاهرات‌ها شما جلوی مردم رو بگیرید، مردم رو بزنید. پول كافی و جوایز خوبی از طرف اعلی حضرت به شما تقدیم خواهد شد.جلسه که تمام شد، همه از تعداد نوچه ها و آدم هاشون می گفتن و پول می گرفتن،

http://www.upload.ashkanan.com/uploads/guest/1430742445791.jpg

اما شاهرخ گفت: باید فکر کنم، بعداً خبر می دم. بعد هم به من گفت: الان اوایل محرمِ، مردم عزادار امام حسین(ع) هستند. من بعد از عاشورا خبر می دم.
ماه محرم
عاشق امام حسین(ع)بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به آقا داشت . این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت .
راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار شهیدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود . هر سال در روز عاشورا به هیئت جواد الائمه در میدان قیام می آمد. بعد همراه دسته عزادار حرکت می کرد. در عاشورای سال پنجاه وهفت، ساواک به بسیاری از هیئتها اجازه حرکت در خیابان را نمی داد. اما با صحبتهای شاهرخ، دسته هیئت جوادالائمه مجوز گرفت. صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسینیه برگشت.

 

 

http://www.upload.ashkanan.com/uploads/guest/1430742445922.jpg

شاهرخ میاندار دسته بود. محکم و با دو دست سینه می زد . نمیدانم چرا اما آنروز حال و هوای شاهرخ با سالهای قبل بسیار متفاوت بود . موقع ناهار، حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا، مردم به خانه هایشان رفتند. حاج آقا با شاهرخ شروع به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمدیم و در کنار حاج آقا نشستیم. صحبتهای او به قدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی کردیم .
این صحبتها تا اذان مغرب به طول انجامید. بسیار هم اثر بخش بود. من شک ندارم، اولین جرقه های هدایت ما در همان عصر عاشورا زده شد. آن روز، بعد از صحبتهای حاج آقا و پرسشهای ما، حُر دیگری متولد شد. آن هم سیزده قرن پس از عاشورا.

تصمیم خودش رو گرفته بود وقتی به خونه برگشت به مادرش گفت ننه جمع کن بریم مشهد

مادرش باور نمی کرد ولی جدی بودن او رو دید خدا روشکر کرد وقتی رسید به حرم جلوی در داخل حیاط روی زمین نشست سرش بالا آورد در حالی به گنبد نگاه می کرد و گریه می کرد

 

 

مرتب می گفت :

«خدا، من بد کردم.

من غلط کردم ،اما می خوام توبه کنم .

خدایا منو ببخش!

یا امام رضا (علیه السلام) به دادم برس.

من عمرم رو تباه کردم.»

 از شدت گریه تمام هیکل بزرگش تکون می خورد . شاهرخ ضرغام از یک فرصت از همه فرصتهایی که خدا براش فراهم می کرد استفاده کرد

او بالأخره صدای پروردگار مهربانش رو شنید که می گوید :

قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (53/زمر)
 بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ اید! از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را میآمرزد.

از تمام گناهان خود مرد و مردانه توبه کرد و تلاش کرد تا مصداق این کلام پر مهر محبت پرورگارش باشه که :

 إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً (70فرقان)

مگر كسانى كه توبه كنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل میكند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است

وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً (فرقان71)                                                                                                                و كسى كه توبه كند و عمل صالح انجام دهد، بسوى خدا بازگشت میكند (و پاداش خود را از او می‏گیرد).

باز هم فرصتی دیگر این ماه رجب است که آنرا اصب نامیده اند به خاطر اینکه در این ماه رحمت خدا چون باران بر بندگان خودش می ریزد همۀ آنانی که بر گردند را در بر میگید با هر مقدار گناه از هر جنس  و از هر زبان او می پذیرید  این خداست که بغل باز کرده که ما را در آغوش بگیرد .

داستانهای زیبایی دارد زندگی او خصو صاً لحظات شهادت او شادی روح او فاتحه و صلوات


 

بر گرفته از کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی با اندکی دخل وتصرف



دسته بندی : شهداء ,

      04:00 ق.ظ -  سه شنبه 15 اردیبهشت 1394