معجزه اذان

نزدیک اذان صبح بود و تیراندازی ادامه داشت در حالی که وضو گرفته بود راه افتاد که اذان بدهد بچه ها گفتند :« نرو می زننت »
امّا اصرار دوستان اثر نکرد با اراده ای قوی از تخته سنگ بالا رفت رو به قبله ایستاد .
صدای اذان که پیچید تیراندازیها قطع شد امّا ....


http://image.asandl.com/audio/religious/prayers/Azan.jpg


صدای یک گلوله در فضا پیچید چند لحظه ای مؤذن ساکت شد ولی بعد اذان را با زحمت تمام کرد گلوله گردن او را زخمی کرده بود خون سرازیر شده بود امدادگر مشغول بستن زخم بود
هوا در حال روشن شدن بود و فرمانده هم گاه به بچه ها دستوراتی را می داد گاهی هم با بیسیم صحبت می کرد که یک دفعه یکی از نیروها دوید وبا عجله گفت : «حاجی حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن دارن به این طرف می یان!»
فرمانده متعجب پرسید : کجا هستند؟! بعد هم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفت . حدود بیست نفر بودند  که از طرف تپه مقابل ، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت آنها می آمدند . 
این صحنه را که دید رو به نیروهای خود گفت : بچه ها مسلح بشید ، شاید حقه ای در کار باشه !
لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند فرمانده در حالی که فکر می کرد حملۀ خوب شب گذشتۀ رزمندگان باعث ترس آنها ودر نتیجه اسارت شون شده  درجه دار عراقی را به داخل سنگر برد رو به اوکرد و پرسید : اسمت چیه ، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو؟
خودش را معرفی کردو گفت : درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه  اطراف آن مستقر بودند ما از لشکر احتیط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم
فرمانده پرسید:چقدر نیرو روی تپه هستند؟
گفت: الان هیچی
فرمانده با تعجب پرسید هیچی؟!
افسر عراقی که این تعجب را دید گفت: ما امدیم و خودمان را اسیر کردیم بقیه نیروها را هم فرستادم عقب ،الان تپه خالیه ! فرمانده که نمی توانست باور کند باز پرسید : چرا؟!
گفت: چون نمی خواستند تسلیم شوند. فرمانده : یعنی چی؟!
افسر عراقی به جای اینکه جواب فرمانده را بدهد پرسید: این المؤذن؟! این جمله نیازی به ترجمه نداشت فرمانده با تعجب گفت : مؤذن؟!



در حالی اشک چشمانش سرازیر شده بود با گلویی بغض کرده شروع کرد به صحبت مترجم هم سریع ترجمه می کرد:
به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله می کنیم و با ایرانی ها می جنگیم باور کنید همۀ ما شیعه هستیم. ما وقتی دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن تردید کردیم . صبح امروز وقتی صدای مؤذن شما را شنیدم که اذان می دادتمام بدنم لرزید وقتی نام امیرالمؤمنین(علیه سلام)را آوردبا خودم گفتم: تو با برادران خودت می جنگی نکند مثل ماجرای کربلا....
دیگر گریه امان نداد حرف بزند دقایقی بعد ادامه داد: برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم وبار گناهم را سنگین نکنم لذا نیروهایم جمع کردم و گفتم :من می خواهم تسلیم ایرانی ها بشوم هر کس می خواهد با من بیاید اینها که با من آمدند همه بامن هم عقیده هستند من آن سرباز را که شلیک کرده بود آوردم اگر دستور بدهید او را می کشم حالا خواهش می کنم بگو مؤذن زنده است یانه؟!
فرمانده از حرفها اسیر گیج شده بود بعد از کمی سکوت گفت: آره ،زنده است با هم سنگر خارج شدند وبا تمام اسرای عراقی به دیدن ابراهیم هادی رفتند هر هیجده نفر یکی یکی می رفتند ودست ابراهیم را می بوسیدند. نفر آخر همان کسی بود با تیر ابراهیم را مجروح کرده بودبه پای ابراهیم افتاده بود و با گریه می گفت : منرا ببخش، من شلیک کردم
حال عجیبی بود بغض گلوی همه را گرفته بود ابراهیم با مهربانی او نوازشی کرد گفت که او را بخشیده است . فرمانده دستور داد تپه را زودتر بگیرندبا آزاد شدن تپه پا کسازی منطقه تکمیل شد آن هیجده نفر هم بعد ها در سپاه بدر درعملیات کربلای پنج در جنگ با بعثی ها همه آنها به شهید ابراهیم هادی و خیل شهدا پیوستند.
بدون شک باید گفت اذان خالصانه شهید ابراهیم هادی چقدر سودمند بود که باعث تسلط بر منطقه عملیاتی شده واز طرفی هم باعث هدایت عده ای از شیعیان شده بود . روحش شاد وراهش پر ره رو باد

برگفته از کتاب سلام بر ابراهیم با اندکی دخل تصرف






موضوع: شهداء، برچسب ها: ابراهیم هادی، کربلای پنج، اذان، معجزه، بصره، والفجر مقدماتی،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 7 تیر 1394 ] [ 04:47 ق.ظ ] [ حمید رضا منتظر ]