تبلیغات
هم نام گلهای بهاری
  • مؤمن، مؤمن واقعى نیست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پیامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش، پوشاندن راز خود است،امّا سنّت پیغمبرش، مدارا و نرم رفتارى با مردم است،امّا سنّت امامش، صبر كردن در زمان تنگدستى و پریشان حالى است.(حضرت امام رضا علیه السلام)
  • پنهان كننده كار نیك [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است، و آشكاركننده كار بد سرافكنده است، و پنهان كننده كار بد آمرزیده است. (حضرت امام رضا علیه السلام)
  • قل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این كه ده خصلت را دارا باشد:1ـ از او امید خیر باشد. 2ـ از بدى او در امان باشند. 3ـ خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد. 4ـ خیر بسیار خود را اندك شمارد. 5ـ هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. 6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. 7ـ فقر در راه خدایش از توانگرى محبوبتر باشد. 8ـ خوارى در راه خدایش از عزّت با دشمنش محبوبتر باشد. 9ـ گمنامى را از پرنامى خواهانتر باشد. 10ـ سپس فرمود: دهمى چیست و چیست دهمى؟ به او گفته شد: چیست؟ فرمود: احدى را ننگرد جز این كه بگوید او از من بهتر و پرهیزكارتر است.(حضرت امام رضا علیه السلام)

بی تفاوت چرا؟





شهید حسن باقری در سال 1354 پس از اخذ دیپلم ریاضی، در رشته دامپروری دانشكده كشاورزی شهر ارومیه تحصیلات عالی خود را آغاز كرد. در این ایام علاوه بر مطالعه منظم وانسجام یافته در زمینه مسائل اسلامی، با سخنرانی در جمع دانشجویان و برقراری كلاسهایی در زمینه اصول عقاید برای دانش‌آموزان مدارس، فعالیت مذهبی خود را دنبال می كرد و بارها با بعضی از اساتید غرب زده كه فرهنگ اسلامی را انكار و مظاهر منحط غربی را ترویج می‌نمودند، به بحث می‌نشست و ماهیت آن فرهنگ و عوامل غرب زده را افشا می‌كرد. از این رو، وی به عنوان یك عنصر مذهبی و فعال حساسیت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگیخته بود، كه در نهایت به دلیل این فعالیتها پس از یك سال و نیم تحصیل، از دانشگاه اخراج گردید.

در این ایام در جواب یكی از نزدیكانش كه به او گفته بود: تو یك......

سال و نیم از عمرت را بی‌خود تلف كردی. پاسخ می‌دهد: من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشكده رفتم برای كسب مدرك نبود، بلكه برای رشد خودم بود و می‌خواستم كه دیگران را هم به صحنه بیاروم.

یکی از رموز موفقیت شهدا همین بود که نسبت به دیگران بی تفاوت نبودند و تکلیفشون رو مقدم به خواسته ها و اروزهای خودشون می دونستنند.

بی تفاوت نبودن سیره ی اهل بیت 

آیا امام حسین علیه السلام نمی تونست توی خونه اش  بشینه و به بهترین وجه خدا رو عبادت کنه؟ نماز بخونه ، روزه بگیره؟ به بچه هاش یاد بده چطور عبادت کنند و ...؟ می تونست یا نمی تونست؟ قطعا می تونست .

اما یه سوال؟ چرا امام حسین بلند شد اومد کربلا؟ تا عزیزترین کسانش توی نصف روز به بدترین وجه به شهادت برسند؟ علی اکبرش تکه تکه بشه .... علی اضغرش به طرز فجیهی گلوش دریده بشه ؟ قاسم و ب اصحابش جلوش شهید بشن.... عباسش رو از دست بده و از همه دردناک تر زینبش رو به اسارت ببرند و بی احترامی کنن به اهل بیتش؟ چرا؟

چون امام حسین خوب می دونه که خدا توی دینداری تک روی ازش نمی خواد. حسین  می تونست نسبت به اتفاقات جامعه بی تفاوت باشه و بدون هیچ خطری توی خونه خودش بشینه و با اهل بیتش خدا رو عبادت کنند و بگند به من چه که توی جامعه چی می گذره ، اما این کار رو نکرد چون می دونست ایت عبادت براش سودی نداره. خدا میگه حسین تک روی نکن، باید دست دیگران رو بگیری و ببری سمت بهشت. لذا امام حسین تا اخرین لحظات عمرشون هم با اینکه کوفی ها خیلی بدی به ایشان و اهل بیتش کرده بودند ، باز سعی کرد اونا رو با نصیحت کردن هدایت کنه و دستشون رو بگیره و به سمت خدا بیاره...

حتی در تاریخ اومده دشمن در مقابل نصیحت های امام حسین بی ادبی می کرد اما حضرت ناراحت و ناامید نمی شدند و باز به سمتشون می رفتند و نصیحتشون می کردند

اینا نشون میده خدا از ما انتظار داره نسبت به دیگران بی تفاوت نباشیم و احساس وظیفه در قبال جامعه و مشکلات مردم و مملکت یک تکلیفه...

خوش به حال شهدا که این رو درک کردند و به تکلیفشون عمل کردند

خوش بحال احمدی روشن ها....



رفیق شهید احمدی روشن میگه:

یک بار که آمده بودم دفترم، گفت «بیا سازمان پیش خودمون

گفتم «مگه دیوانه‌ای؟ کجا بیایم؟ پول می‌دن؟ درست برخورد می‌کنن؟

چی داره این جا؟ تو بیا بریم بیرون کار راه بندازیم»

گفت «من وایستادم این جا رو درست کنم

هر وقت می‌رفتم نطنز، توی راه برگشت بغض می‌کردم. غربتی داشت آن جا.

بعد از شهادت مصطفی دم ظهر رفتم نمازخانه‌ی سایت پر از  رفقا خودمان بود؛ رفقایی که خیلی‌هایشان را مصطفی با هزار زحمت راضی کرد و آورد پای کار. یاد روزهایی افتادم که مصطفی تنها بود. بغضم ترکید

آبروش رو خرج کرد برای اینکه مملکت رشد کنه. نسبت به مشکلات کشور بی تفاوت نبود. حل مشکلات کشور رو تکلیف خودش می دونست

9 ماه رفت و آمد تا استخدامش کردند. در همین رفت و آمدها به سایت نطنز، گاهی پیش ما می‌آمد. کنار خوابگاه خانه اجاره کرده بودیم. یک شب تا ساعت 2 با مصطفی سر مسائل سیاسی روز بحث می کردم. نمی‌دانم چطور شد که بحث‌مان کشید به هسته‌ای. برایم رفتن مصطفی به نطنز عجیب بود. آن وقت ها از 100 نفر بچه‌ها، یک نفر هم نمی‌رفت آنجا چون نه ژستی بود، نه مقامی و نه حقوق بالایی؛ عوضش دوری بود و غربت و سختی رفت و آمد. حتی حرفش بود که اسرائیل می‌خواهد مراکز هسته‌ای را بمباران کند. مصطفی آن شب گفت «می‌دونم راهی که دارم می‌رم، ممکنه به شهادت ختم بشه

 

به خاطر تعلیق غنی‌سازی، چند ماه سایت نطنز تعطیل بود ولی مصطفی آنجا را رها نکرد. یک روز آمد خانه، گفت «به خدا یه کاری کردن که ما ببوسیم کارو بذاریم کنار

گفتم:چطور؟»»

گفت«اومدن در سایت رو مهر و موم کردن این خدانشناس‌ها. کاری کردن که ما از بغل سایت هم نمی‌تونیم رد شیم. عکس‌برداری می‌کنن
دولت جدید که آمد و تعلیق را برداشت، غوغایی بود توی وجودش و چسبید به کار

امثال شهید احمدی روشن خون دل خوردند که کشورمون توی هسته ای به اینجا رسید. شب و روز شون رو گذاشتند تا شب و روز دشمن رو ترس گرفته. نکنه با کوتاهی هامون خونشون رو هدر بدیم. نکنه در مقابل کج روی ها سکوت کنیم. خدا امضا نداده که این انقلاب رو تا اخر برامون حفط کنه. خدا میگه خودتون باید مراقبت کنین از انقلاب منم کمکتون میکنم. اما اگه در مقابل کج روی ها بی تفاوت باشیم ممکنه انقلاب به خطر بیفته...

تاریخ ارسال : شنبه 16 خرداد 1394 03:00 ق.ظ | نویسنده : حمید رضا منتظر

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : شنبه 23 خرداد 1394 12:03 ق.ظ
...خدا روح بلند شهید احمدی روشن رو با اربابش سیدالشهداء محشور کنه ...
آمین

حمید رضا منتظر

تاریخ ارسال : دوشنبه 18 خرداد 1394 11:27 ق.ظ
لباس خاکی ها
آینه‌ای چون لباس‌خاکی‌ها

همان قبیله که بودند غرقِ ‌پاکی‌ها

به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن

شده ست حاصل آن‌ها ز سینه چاکی‌ها

دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست

نه بی ‌مزار‌ شدن‌ها، نه بی پلاکی‌ها

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:

زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!

ممنونم
به وب شما سر می زنم ولی چون بلاگفا خرابه نمی تونم پیام بدم

حمید رضا منتظر

تاریخ ارسال : شنبه 16 خرداد 1394 07:54 ب.ظ
خیلی ممنون!
خاطره ای از شهید باقری:
در عملیات بیت المقدس فرماندهان تیپ " ولی عصر(عج) " برای اعتراض به وضعشان آمدند پیش حسن و گفتند : امکانات نداریم، دیگه به هیچ وجه از مکان فعلی تکون نمیخوریم، هرچی میخواد بشه! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست!؟"
حسن باقری خیلی آرام، اما قاطع جواب داد: " بله که هست! بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهیده که روی زمین ریخته میشه."
گفتند: "ما امکانات میخوایم حسن آقا! دست و بالمون خالیه! قوه محرکه نیاز داریم"
حسن ادامه داد:" قوه محرکه شما خون شهداست!"
بعد هم با لحنی امیدوارانه شروع کرد بهع اقناع کردن بچه ها.
باتشکر ازاین که خاطره ای از این شهید بزرگوار برایم نقل کردید

حمید رضا منتظر

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره ما

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به وبلاگ هم نام گلهای بهاری خوش آمدید
دوستان نام این وب را از کتاب زیبایی که در مورد
پیامبر رحمت حضرت رسول اکرم (صل الله علیه و آله)
نوشته شده گرفتیم درپایان مقدم همه عزیزان را گرامی
می داریم امیدواریم در باز دید خود از نظرات ارزشمندتان
ما را بهرمند فرمایید
با تشکر وآرزوی سلامتی وشادکامی برای شما
هم نام گلهای بهاری

ali110mahdvy@gmail.com

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ.