نامه ای برای فرار از ....

شاید آن روزی که قلم به دست گرفت تا نامه ای بنویسد نمی دانست جواب این نامه برایش چه سرنوشتی خواهد داشت او فقط به دنبال فرار بود آری فرار ! فرار از چیزی که بعضی آرزویش را دارند و بعضی دیگر توان مقابله با آن را ندارند و در مقابل آن زانو می زنند باید نامه های او را بخوانید تا بدانید او که فقط 17 سال داشت چه گنجی بود وقتی شناخته شد که دیگر دیر شده بود !!






از شما دعوت می کنم تا با هم نامه هایش را مرور کنیم شاید که برای ماهم .......

نامه اول شهید امیر به مجله زن روز در تاریخ 3/9/1365     

 

                          بنام خداوند بخشنده و مهربان

خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میكنم كه در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید.قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشكر كنم و باور كنید بدون تعارف و تمجید های دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح كشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه كیهان است. اما دلیل اینكه امروز در این هوای بارانی ، این برادر كوچكتان تصمیم گرفت با شما درد دل كند مشكل بزرگی است كه بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می كنم:

 

من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می كنم اما چه ثروتی كه می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می كنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و كوفته هستند كه زود می روند و می خوابند.اصلا در طول روز یكبار از خود سوال نمی كنند كه پسرمان (یعنی من)كجاست؟ حالا چه كار می كند؟ با چه كسی رفت و آمد می كند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم كه از این موقعیتها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم.البته این مشكل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت كرده ام واز اینكه اصلا به من كاری ندارند كه كجا می روم و چه می پوشم و با كی می گردم تعجب نمی كنم بلكه مشكل اصلی من از حدود یكسال پیش شروع شد.

 

پدر و مادرم بدلیل اینكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را كه در خانواده ای متوسط زندگی می كند به فرزندی كه چه عرض كنم به سرپرستی قبول كردند(البته لازم به تذكر است كه دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشكل من شروع شد و خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز كسی جز من در آن زندگی نمیكرد تبدیل به زندگی پسری شد كه سعی در دور كردن هوای نفس دارد با دختری كه به مراتب از شیطان پست تر و گناهكارتر و حرفه ای تر است . تنها كارهای دختر خاله ام را در یك جمله خلاصه می كنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه كبیره" می دانم كه منظور من را حتما فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور كه گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب .

 

 

 

من هم از ساعت 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور كه گفتم دختر خاله ام یك لحظه من را تنها نمی گذارد،دائما در سرم فكر گناه را می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می كند. البته من پسری نیستم كه تسلیم خواهش و حرفهای او شوم ، همیشه سعی می كنم از او خودم را دور كنم ولی او مانند شیطان است كه سر راه هر انسان ظاهر شود او را درون قعر جهنم پرتاب می كند و برای همین است كه من از او احتراز می كنم ولی او دست از سرم برنمی دارد تو را به خدا كمكم كنید چطور جواب حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فكر می كنم كه او شیطان است كه از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود كند و سپس به آسمان برگردد.خواهران عزیز كمكم كنید من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردار گوشش بدهكار نیست هر چه به او می گویم  شخصیت زن این نیست كه تو داری انجام می دهی اصلا گوش نمی كند. می ترسم آخر عاقبت كاری دست من بدهد. دوست ندارم كه تسلیم او بشوم. باور كنید حتی بعضی وقتها من را تهدید هم می كند و می گوید.........................................................

 

البته فكر می كنم همه این بدبختیها بخاطر این است كه من یك مقدار زیبا هستم فكر می كنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتما این مشكل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند در خواست می كنم كه این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می كردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم كه نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاك بمانم. البته تا حالا كه من تسلیم خواهشهای او نشده ام ولی می ترسم كه بالاخره من را وادار به تسلیم كند. خواهران خوبم كمكم كنید نگذارید این برادرتان پاكی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چطور او را ارشاد كنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطور او را مانند یك دختر مسلمان كنم و چطور می توانم طرز فكر و رفتار و عقیده اش را تغییر دهم ؟ ضمنا فكر نمی كنم كه در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد چون آنها نه وقت و نه حوصله فكر كردن به این مسائل را دارند،تازه اگر هم داشته باشند هیچ عكس العملی نشان نمی دهند. چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست كمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد. امیدوارم كه هر چه زود تر من را كمك كنید. خواهران گرامی جواب نامه ام را به این آدرس به صورت كتبی بدهید كه قبلا تشكر و سپاسگزاری می كنم.
     
                                                                  با تشكر برادرتان امیر....
                                                                  3/9/65-ساعت 5/3 بعد از ظهر

 

 

 


نامه دوم شهید امیر به مجله زن روز در تاریخ 1/10/1365 در آستانه اعزام به جبهه و4 روز قبل از شهادتش در عملیات كربلای چهار

 

                       بسم رب الشهدا و الصدیقین

خدمت خواهران عزیز و گرامی ام در مجله زن روز:

سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدتهاست كه منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا كه عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی از شما دریافت نكرده ام. البته مطمئن هستم كه شما نامه ام را جواب خواهید داد. ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم در این دنیای فانی نباشم.

 

حدود یك هفته بعد از اینكه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه كبیره زنا می كند ، شبی در خواب دیدم كه مردی با كت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: امیر برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نكن . من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال كردم و ایشان گفتند كه دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینكه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریكی هستم.

 

البته این نامه را به كادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد این نامه را برایتان پست كنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید. البته من نمی دانم حالا كه این نامه من را مطالعه می كنید اصلا یادتان هست كه در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینكه كثرت نامه های رسیده شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاك كرده است. بهر شكل همانطور كه در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و كردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم كه این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید فكر كرد منهم زود تسلیم می شوم ولی او كور خوانده است .

 

من مدتها با شیطان مبارزه كرده ام و خودم را از آلودگی حفظ كرده ام ولی فكر می كنید كه تا كی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت كنم و برای همین و با توجه به خوابی كه دیده بودم تصمیم گرفتم كه خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان كه در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا كنم. من می روم اما بگذار این دختره فاسد بماند من فقط خوشحالم كه حال كه عازم جبهه هستم هیچ گناه كبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می كنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم كه هر دو دكتر هستند و ادعای تمدن می كنند بمانند و به افكار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم كه به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.

 

 

من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم كه خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست كننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است. پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب در حال كار در بیمارستان و یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیزی بودند كه من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشته ام. هیچ وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نكردم چون اصلا آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم كه این دختر را پیش ما آوردند كه زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه كردند با این همه همانطور كه گفتم خوشحالم كه به گناهی كه خواهر خوانده ام من را به آن تشوق می كرد آلوده نشدم.

 

ضمنا از طرف من خواهش می كنم به روانشناس مجله بگوئید كه در نوشته هایتان حتما این موضوع را به پدر و مادرها تذكر دهند كه پدر و مادری فقط این نیست كه بچه درست كنید و آنوقت به امید خدا رها كنید بلكه به آنها بگوئید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم كه از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم كه این موضوع را خانم روانشناس باید بگوید یا كس دیگری. بهر صورت خودتان این پیام من را به هر كسی كه مناسب می دانید برسانید تا او در مجله چاپ كند. قلبم با شنیدن كلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این كمال در وجودم شعله می كشد. همانطور كه گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم كه این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم، من اگر نامه ای از شما دریافت كرده بودم حتما جوابش را می دهم. البته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان كا سه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم . برای من دعا كنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می كنم كه همه انسانهای خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو بسوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا

 

 

 

 

 


                                                                  والسلام علی عبادا...صالحین

برادرتان امیر 1/10/65
 

 

 

 

 

پاسخ مجله زن روز به نامه اول شهید امیر در تاریخ 14/10/1365 بدون اینكه از شهادت وی مطلع باشد:


                                  
                                   
                                                 بسمه تعالی

    برادر گرامی
     سلام علیكم

حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.
                                         موفق باشید

 

 

 


نامه رئیس دبیرستان در تاریخ 16/10/1365 به مجله زن روز و اعلام خبر شهادت ایشان:

 

                               بسمه تعالی

        مجله محترم زن روز :

        با سلام ، برادر امیر........در تاریخ 5/10/65 در عملیات كربلای 4 به شهادت رسیده اند.
        نامه شهید ضمیمه میشود.
                                  





موضوع: شهداء، برچسب ها: امیر، مجله زن، شیطان، ازدواج پاك، كربلای چهار، نسیم بهاری، عملیات كربلای 4،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ حمید رضا منتظر ]